رستاق نیوز - داستان کوتاه " کت وشلوار نوروزی من " براساس خاطره یک رستاقی توسط محمد رضا قانع نگاشته شده است .

دوسه سالی بود که این کت وشلواررا می پوشیدم .دیگر رنگ وحالی برای آن نمانده بود .دور تادور پایین وسرآستین های آن سائیده شده بود وآسترآن رابارها وصله زده بودند .جیب های آن سوراخ ، سوراخ بود وچیزی درآن بند نمی شد .البته حال وروز شلوارم بدتر ازکت بود زیرا حداقل درتابستان ها این کت فرسوده ، فرصت استراحت می یافت ولی شلوارهمراه همیشگی من بود وبه خاطر این همراهی وایستادگی زخم های متعددی برداشته بود ونفس های آخرش را می کشید .

روز اول مهرکه با اکراه واجباراین کت وشلواررا می پوشیدم تا راهی مدرسه شوم مادرم قول داد که برای عید یک کت وشلوارنوبرایم تهیه کند .هرروز قول مادرم را به او یادآوری می کردم واودرحالیکه مشغول وصله زدن لباسها ، آماده کردن غذاویا ریسیدن پشم بود می گفت ” انشاءالله “

سرما ازراه رسیده بود ولی هنوز مادرم نتوانسته بود مقدمات دوخت ودوزکت وشلوارم را فراهم کند. ماههای آخرپاییز آن سال برف فراوانی بارید وروزهای تعطیلی مدارس فرصت خوبی برای پارو کردن برف پشت بام همسایگان بود .

دست به کارشدم وبرف خانه های زیادی را پارو کردم .هرچند مادرم مخالف این کاربود وی گفت “خدای ناکرده سرما می خوری ومن توان پرداخت هزینه دوا ودرمان تورا ندارم “با وجوداین مخالفت ها، من به کارم ادامه دادم وهنوز ماه اول زمستان تمام نشده بود که ۱۵ ریال پس انداز داشتم .

مادرم برای خرید یک قواره پارچه کت وشلواری ۱۵ ریال ویک سبد تخم مرغ به میرزامحمد پارچه فروش داد.هنوز ازدیدن پارچه سیرنشده بودم که خود را درمغازه اکبرخیاط دیدم . اکبرآقا با گرمی جواب سلامم را داد وپارچه را ازدستم گرفت ودرون قفسه مغازه گذاشت .

فردای آنروز خیاط محل بیمارشد واورا دربیمارستانی درشهر بستری کردندوازآن روز به بعد هرروز به خیاطی  می رفتم وازپشت شیشه های مغازه آن پارچه کت وشلواررا که درقفسه گذاشته بود تماشامی کردم.

بلاخره بعد ازهفته ها خیاط پیر آبادی بهبودی نسبی یافت وکاروکسب خود را ازسرگرفت ودوسه روزی طول کشید تا نوبت به دوختن کت وشلوارمن برسد .یک هفته مانده به عید کت وشلواررابرای امتحان پوشیدم واستادخیاط آن را اندازه کرد وچند روز بعد انتظار به پایان رسید وکت وشلواردوخته واتوزده را ازاکبرآقا خیاط گرفتم کت وشلوارنو علاوه بررنگ ولعاب زیبا بوی مست کننده ای داشت واین امر باعث شد تا رسیدن به خانه بارها وبارها کت وشلواررا به صورتم نزدیک کنم ونفسی عمیق بکشم .

وقتی به منزل رسیدم کت وشلواررا پوشیدم وداخل اطاق راه می رفتم وبارها خود را درآینه دیدم وازخوشحالی درپوست خود نمی گنجیدم .ازمادرم خواستم اجازه دهد فردابا کت وشلوارنو به مدرسه بروم ولی مادرم قبول نکرد وگفت این کت وشلواررا باید ازروز اول سال (نوروز) بپوشم .

چند شبی که به عید مانده بود شب ها کت وشلواررابالای سرم می گذاشتم ومی خوابیدم وهرشب خواب می دیدم که با کت وشلوار به این سو وآن سو  می روم وهمه به کت وشلوارزیبای من نگاه می کردند وآن را به یکدیگر نشان می دادند .

شب سال نو که شب سال تحویل بود با کت وشلواردرکنارمادرم  برسر سفره هفت سین ساده خود نشتیم وبا دعاخواندن مراسم سال تحویل را برگزارکردیم وپس ازآن با کت وشلوار به رختخواب رفتم وخواب های شیرین زیادی دیدم .هنوز خورشیدنوروز ازآسمان سرنزده بود که به عادت همیشه ازخواب بلندشدم ومادرم ظرف ها را آماده کرده بود تا به آب انباربروم با همان کت وشلوارنووزیبای خود راهی شدم وسطل وکوزه را پرازآب کردم وخوشحال خندان به خانه می آمدم گویی آن روز جاده ها هموارتر وظرف های آب سبک ترازهمیشه بود نوک پایم را به درب زدم تا درب بازد شود درب بازشد ولی به علت به هم خوردن تعادلم سطل آب متلاطم شد وراهروشیب دارخانه را خیس کرد وهمین کافی بود تاپای من بلغزد سطل وکوزه هریک به سویی افتاد ومن درآب وگل دهلیز افتاده بودم کت وشلوارم مالامال ازگل وکاملا خیس شده بود .

کت را ازتنم بیرون کردم وبا باقیمانده اب سطل آنرا کاملا تمیزکردم ولی همه جای آن خیس بود به ناگاه فکری به ذهنم رسید به سراغ تنور رفتم تنور سردوخاموش بود کمی خاروخاشاک درتنورریختم وآنرا آتش زدم آتش درته تنور   می سوخت وشعله چندانی نداشت انبربزرگی که مادرم با آن نان را ازتنور بیرون می آورد بردهانه تنور گذاشتم وکت خیس را برروی آن انداختم تا براثر گرمی وحرارت خشک شود خوشبختانه مادرم متوجه قضایانشده بود به سرعت ظرف ها رابرداشتم وراهی آب انبارشدم  خورشید بالاآمده بود وچندنفری درآب انبار به نوبت ایستاده بودند دقایقی طول کشید تا نوبت به من برسد به سرعت آب برداشتم ودوان دوان خود رابه خانه رساندم بوی دود وسوختگی همه فضا را پرکرده بود وقتی به سر تنوررسیدم ازدیدن آن صحنه جان ازتنم بیرون رفت ودیگر توان برپای ایستادن نداشتم .

آتش داخل تنور  شعله ورشده بود وازکت نوروزی من جز مشتی پارچه سوخته چیزی باقی نمانده بود بی اختیاراشک هایم جاری شد وصدای گریه ام درفضا پیچید .دنیا درنظرم تیره وتارشد.صدای هق هق گریه هایم تاروزها ی متوالی قطع نشد وتلخی نوروز آن سال با هیچ شیرینی برطرف نگردید.

هرچند تابه امروز کت وشلوارهای زیادی را پوشیده ام ولی هیچ یک به مانند آن کت وشلوارنشد و…

نوشته محمد رضا قانع عزابادی براساس خاطره ای از یک رستاقی

  • نویسنده : محمد رضا قانع عزآبادی