رستاق نیوزـ شهید محمدحسین رفیعی فرزند محمّد علی در روز دوّم شهریور1342 در ابراهیم آباد دیده به جهان گشود.

شهید معظم محمدحسین رفیعی

شهید محمدحسین رفیعی فرزند محمّد علی در روز دوّم شهریور۱۳۴۲ در ابراهیم آباد دیده به جهان گشود.در پنج سالگی پیشانی کوچکش با خاک عبودیت آشنا شد ونماز،معراج مؤمن را به پاداشت؛از همین سن زبانش به شعار بزرگ اسلام،توحید،نبوت،ولایت واذان گویا بود واز ۱۲سالگی وجودش را باوضو پاک می ساخت و خود را به وادی عبادت، نماز می رساند وبا راز و نیاز، قلب کوچکش را صفا می بخشید.

نگاه به چهره اش تصویرگرآرامش،صبروبزرگی روح او بودوآن گاه که بارب الارباب سخن می گفت لبانش سرشار از ادب،خضوع وخشوع وقصوردربرابر ربش می یافتی.

زمانی که جبهه ها با گامهای عزیزانی که عشق به ثارالله را دردل می پروراندند،آراسته بود،او به میدان عشق حقیقی گام نهاد و باچهره ای سرشار از عشق و خلوص وبا روحیه شهادت جویی دوبار و به مدّت۹ماه در ۲۲/۱۱/۱۳۶۰ در جبهه های غرب و جنوب شناخت.

در حالی که درچشمانش نور شهادت می درخشید،به مادر گفت:«مادر،من بهترین جای دنیا را پیدا کردم.برایم دعاکن.او در اعزام اوّل به غرب در سرمای شدیدوبرف و بوران که پایش در اثر یخ زدگی وسرمای بیش از حد دچار صدمه شده بودبرای یک ماه به کانون خانواده آمد. یک بار یادم نمی رود با پای لنگان به بسیج منطقه آمد و چهره ای بشاش وخندان داشت و به محض بهبود پایش به جبهه جنوب ومنطقه شوش اعزام گشت».

در اوّلین روز از فروردین نوروز سال۶۱ در عملیات فتح المبین غرب دزفول و شوش شرکت نمود. او با رمز یازهرا(س) ادامه راه امام حسین(ع) را در عمل ثابت کرد و بارزم بی امان و روح بزرگش،اوّلین و بزرگترین حماسه دفاع مقدس را همرزمانش آفرید. حماسه ای که رزمندگان ۲۴۰۰ کیلو متر از خاک وطن را آزاد و ۱۵۰۰۰نفر اسیر و ۲۵۰۰۰نفر کشته و مجروح دشمن بعثی بود.

شهید محمّدحسین رفیعی پس از ۹ماه رزم بی امان به تاریخ دوّم فروردین سال۶۰ سفیرعشق او را ندا داد و او که روحش ندای ملکوت را شنیده بود، بی نیاز از هر زاد و توشه ای در دل تاریکی شب رفت تا حزب یزیدیان زمان را نابود کند وریشه ظلم را برکند. وهمین کار هم کرد.

سرانجام جسم خاکیش همنشین خاک شد و روح بلندش بر بال ملایک در عالم لاهوت سیر کرد و در حسینیه شهدای ابراهیم آباد،شاهدی دیگر برظلم حاکمان قرن در این جهانِ خاکی شد.

او در قسمتی از وصیت نامه اش می نویسد:

«از مال دنیا چیزی ندارم جز خونی که در رگهای بدنم بود و آن را هم فی سبیل الله دادم.

ای پدر گرامیم ، تبریک که لیاقت پدر بودن را داشتی وای مادرِ چشم انتظارم،به تو تبریک که امانتی که خداود تبارک و تعالی به تو داد، در دامن پاکت پرورش دادی و خالصانه تقدیم نمودی. من سرباز اسلام،همچون دیگر برادران رزمنده و مسلمانم، بنا به وظیفه شرعی و اسلامی به ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین زمان، خمینی بت شکن، تکبیر گفتم و به کربلای ایران که هر جایش کربلا و هر روزش عاشورا است شتافتم. دست به دست یکدیگر دهید و علیه مستکبران و ابر جنایتکاران و صهیو نیست غاصب مبارزه کنید که بنا به وعده قرآن شما پیروزید».

  • نویسنده : حجت امینی